سال نو مبارک
ستاره ی قصه ی ما بار سفر و بسته بود
برای عشق و عاشقی انگاری دیگه خسته بود
ستاره ی قصه ی ما برای ما ترانه بود
برای من یه نور کم اما چه عاشقانه بود
آخر عشق
دستت را به من بسپار تا گرمی آن وجودم را پر کند...
شده یک روز مونده به روز تولدت قلبت از تو دهنت بزنه بیرون و حسرت تمام وجودت ببلعه .
نمیدونم ولی الان ۵ سالی می شه که روز تولدم برام شده یه حسرت یه اتفاقی که باعث میشه سردرد بکیرم و از شدت اشتیاق قلبم از تو دهنم بزنه بیرون .
اونوقته که موقع فوت کردن شمع های کیکم که هرسالم کنتور میندازه نمیدونم کدوم حسرت و آرزو یا خواهشمو زودتر از همه بکم و یه نفس شمع هارو فوت کنم بعدشم منتظر بشینم تا ساله بعد که یه آرزو هم تو آرزوهام کنتور انداخت.
فقط وای به روزی که قبضه آرزوهام بیاد دم در وجودم و ازم پول فوتهایی که این همه سال هدردادمو طلب کنه.
بر خلاف مهردیروز خیلی خاطره انکیز شد.
تولدم مبارک
راستی عیدتون هم مبارک